آقای نویسنده

 


درست وقتی با مسئله ای بنظر کمی پیچیده روبرو می شویم،

سر می رسد جمله ی نجات بخش:" درک نمیکنم!!

نمی فهمم!!"

یاد گرفته ایم پرده بکشیم روی پنجره، پرده نباشد رنگ،دستمان

به رنگ نرسد آنقدر گرم می کنیم آنجا را تا بخار ، تمام شیشه

را بپوشاند. پرده می پوسد.. بخار محو..و رنگ پلاسیده..  

اگر بخواهم  آنطور  که شایسته ی آقای نویسنده است او  را

معرفی کنم، قدم اول گرفتن یاپیدا کردن عکس از یک لحظه ی

تکرار نشدنی ، مثلن  زمان ملاقاتش با  شخصیتی معروف یا

لحظه ی ایستادن پشت میکروفون و  تریبون ، جلوی بنر  یک

همایش بزرگ.

اینکه آقای نویسنده به چیزی که عکاس یا بیننده نمی بیندفکر

میکند یا اینکه عکس از روبرو گرفته شود و استفاده از نوری با

ترکیب رنگهایی که معصومیت،قدرت و بزرگی او رابیشتر نشان

دهد و نیم یا سه رخ بودن عکس شاید نتواند مشخصات بالا را

به رخ بیننده بکشد ، از  نکته های ریز  و  مهمی است که بر

می گرددبه حرفه ای بودن عکاس،به خلاقیت خارق العاده اش.  

قدم بعد نوشتن متنی مفید و  مختصر از  زندگی شخصی و

هنری آقای نویسنده است آنهم  از منابع معتبر که بعدن باعث

تیز شدن بعضی نگاههای ریزبین نشود وآقای نویسنده انسانی

وارسته و ایده آل برای آنها که مرید قلمش هستند بماند.درکنار

جمع آوری اطلاعات دست اول به قالب اجرای این معرفی فکر

میکنم  قالبی  که شایسته ی  آقای نویسنده  باشد  با تمام

عکسها و بیوگرافی اش. طرح را به دو قسمت فرضی تقسیم

میکنم تناسب و سبک و  سنگینی تصویر  و نوشته را باید مد

نظر داشته باشم. رنگها در عکس و پس زمینه و حاشیه ای

که به نوعی باید برگرفته ازهم و مکمل هم باشند.

همه چیز آماده است برای اجرای برنامه مثل فضاسازی،کارتهای

هدیه روی رومیزی هایی با طرح  سنتی کنار استکانهای کمر

باریک،گزارشهای فصل زمستان و حکایت پیش بینی برنامه های

فصل پیش رو.

آقای نویسنده  هم  روی میز با تمام بزرگی و  وارستگی اش

انگشت را سمت نوشته هایی گرفته که می بایست در  کادر

جا بگیرد و چسبانده شود با رعایت اصولی که قابل توجه اند

برای یک طرح. 

مهمانها با دفتر و دستکشان که زیر بغل یا روی سینه گرفته اند،

خیره به آقای نویسنده مرا به جمع خودشان می کشانند.  
 

- آقای نویسنده؟!  
 

- همین که یه ماه پیش جدیدترین کتابش رو  از کتابخونه ها و

کتابفروشی ها جمع کردند!؟  
 

- داستاناش رو خیلیا دوست دارن!! تا همین چند وقت پیش اگه

مصاحبه ای هم ازش نبود، گوشه اشاره ای، عکسی توی مجله

یا سایتا می دیدیم ازش.  
 

- می گن تازگیا از توی عکسایی که پشت جلد کتاباش بوده با

خاننده هاش حرف می زده،

- احتمال میره با فرابالها ارتباط داشته باشه!

- فرابالها؟!  

همهمه بالا گرفت.مسئول گردهمایی خودش را بالای سر آقای

نویسنده رساند.

- همکارا خاهش میکنم برگردید سالن و لیست حضور و غیابتون

رو  امضا کنید! گزارشاتون هم  تا میام  دسته بندی روی میزم

باشه. چند دقیقه دیگه جلسه رو شروع می کنم!

آنها که حاضرند به چشم می آیند و مهر تایید می خورند و اگر

این دفتر  فقط برای حاضران است ، پس تکلیف آنها که غایبند

چه می شود؟ اصولن دفتر حضور و غیاب اسم  کسانی را توی

خودش جا می دهد که یقین دارند اسمشان مربوط  است به

بخش اول دفتر  یعنی "حضور" . که با  وجود این مسئله شاید

بخش دوم دفتر یعنی "غیاب" مخصوص آدمهاییست از نوع آقای

نویسنده  که غایب بودنشان  الزامی است درست  مثل زمان

حاضر بودنشان. 

جمعیت  اطراف  آقای نویسنده  به  سمت در  ورودی سالن

پراکنده می شود. 

- کار شماست؟!

- بله! عکسها و نوشته رو بچسبونم آماده س بره روی دیوار!

مسئول جلسه دست و  کلاه و کت آقای نویسنده را  میکشد

زیر طرح.

- بهتون نگفتم؟!

- از این چیزایی که میگن!؟

دست آقای نویسنده زیر یکی از بریده ی نوشته ها گیر میکند.

- جمعش کنید! یه وقت نره رو دیوار!!!

شبیه  آدمها هستند انگار از  سیاره ی دوری  آمدند. علاقه ی

زیادی هم  دارند به شناختن  آدمها و  اینکه به چه چیزی  فکر

می کنند، آزمایشهاشان روی شعور آدمهاست.

فرضیه هایی دارند مثلن  اینکه  آدمها  شاید بتوانند از  طریق

عکسهاشان حرف بزنند اما  اینکه ممکنست این فکر  سخنگو،

فکر عکاس باشد نه آدم توی عکس، تردید دارند و  از آنجا که

عکاس عکسهای  آقای نویسنده کسی نیست  جز  خودش،

ماجرای او به فرضیه های دیگری می رسد...

 

 کارهای عجیبی  سر  می زند از  حرفهای آقای نویسنده کنار

حرفهای کله گنده ای که خارج از  عکس وجود دارند. حرفهای

کله گنده ای که روز به روز با ترکیبهای جدید ، تنگ خودشان

کسانی را  دارند که نقطه بهشان  قرض می دهند. در حالیکه

حرفهای آقای نویسنده بی نقطه اند.

فرابالها  آزمایشهای زیادی روی حرفهای  آقای نویسنده  انجام

دادند انگار به نتیجه هایی هم رسیدند نقطه های توی عکس؛

شاید با قدرتی که نور  دوربین به  آقای نویسنده و  فکرهایش

پاشیده ، محو  شده و  جایی گوشه ی عکس روی هم تلنبار

است و  احتمال دارد  روزی  از  یک طرف قاب عکس  سرریز

کنند..

دستمالی نم دار روی شیشه می کشم چیزی پیدا نیست در

را آرام باز می کنم لابه لای یونولیتهای رنگی ، خاک و مقوا که

روی هم کپه شده،دست چروکیده اش را می گیرم،می کشم.

با دست دیگر قلمی روی لبهاش گرفته. 

- هیس!!!  
 

 

                                                                                                                                                             زینب گشتیل





نویسنده : زینب گشتیل ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ تیر ،۱۳٩٠



 

حباب ها


 

لایه های رویی کارتن قطور را که بر می دارم، حجره های شش ضلعی

از توی تاریکی چشمک می زنند تا کنارهم هشت ضلعی بزرگی بسازند

با زنبورها و  گلهای بابونه ی روی طرح.

عسل خیره به لایه هاست.

- می دونستی حجره های کندو شبیه کتابخونه س!

یکی از لایه ها حسابی چسبیده و از ناخن هام کاری ساخته نیست.

- عسل جان! آخه این کجاش شبیه کتابخونه س!

- من تا حالا بیشتر از صد بار چرخیدم دور کتابخونه، شبیهشه!!!

صدای بال زدن زنبورها می پیچد توی گوشم. شاید حق داشته باشد ، اما

تفاوتهایی هم هست. مثلن ساختمان ما دو ضلع بیشتر دارد. و دیگر اینکه

به نظر می رسد از ضلع های اریب آن، چهار مثلث قائم الزاویه بریده اند

که این مثلث ها جزو فضای بیرون کتابخانه محسوب می شوند.

تلفن زنگ می زند.

- سلام چه خبر از دفتر مهندس!؟

- خبرهای داغ!!  بالاخره امروز تصمیم  خودش رو گرفت. گفت ازونجا

که زمین هزارمتری آنقدر برش داده شده و رسیده به دویست ودوازده متر،

ابهاماتی بوجود اومده. گفت امکان داره این آدمای کتابخوون نبوده ند که 

تقاضای یه  کتابخونه ی  جدید  رو دادند!!  و ابهام  بعدی  بر میگرده  به

کتابدارهایی که هنوز انتخاب نشدند ، پس کسی هم  نیست که قول بده این

کتابخونه بتونه دوهزار نفر رو توی سال اول عضو کنه.

سرم را که برمی گردانم، عسل سخت مشغول برداشتن لایه هاست.

- و بالاخره تصمیم بزرگ مهندس؟!

- تصمیم گرفته که دویست و دوازده متر زمین رو تبدیل کنه به قطعه های

کوچکتر یعنی  آجر ، سنگ  ، سیمان و ...  تا  باهاش  حباب های  خالی

(مثلث های قائم الزاویه) ی همین کتابخونه رو پر کنید و کتابخونه تون بشه 

یه هشت ضلعی کامل.

یکی  از دوستانم – از بچه های مسجدسلیمان – می گفت  که  حجره های

کندویی را دیده به شکل مثلث.

بارها به  این فکر کرده ام  که چرا  زنبورها  حجره ها  را  هشت ضلعی

نمی سازند؟!

شاید  به این دلیل است که اریب حجره ها وقتی کنار هم  قرار می گیرند،

حباب هایی درست می  شود  که این معماران مجبورند برای آنها هم دیوار

بسازند و کندو بزرگترمی شود با حباب های بلا استفاده.

و یا ماجرا به ملکه برگردد  که به همه ی افراد خانواده اش فکر می کند و

می خواهد آنها از تمام فضا استفاده ی مفید ببرند.

فکرم با دلایل سوم، چهارم و پنجمی هم درگیرست که کمی پیچیده به نظر

می رسد.

مثلن دلیل پنجمم اینست که  شاید کارگران سازنده ی این دیوارها به سرشان

بزند و ساعتهای بیکاری ، مشغول کارهایی شوند که در شأن  یک  زنبور

نیست...


با اینهمه، من هنوز به دلیل روشنی نرسیده ام!!


 

 


 

 

 




نویسنده : زینب گشتیل ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ خرداد ،۱۳٩٠



             زیر چشمهام

 

گوشه های مانتوم را از روی سنگ، جمع و جور

می کنم و تخته شاسی را  می اندازم روی پاهام.

سی و هفت بچه ی قد و نیم قد، توی جیبم  وول

می خورند.

زغال را از زیر دست و پاهاشان می کشم بیرون.

جوجه اردک زشتم زغال؛ روی کاغذ حرکت می کند

با نخلی که کمر خم کرده، روی فنس کنار رود...

قرمز از جیبم که پف کرده، سرک می کشد.

- چرا منو همراهتون اوردین؟ این که خرما نداره!  

زرد سعی می کند خودش را از نارنجی بالاتر نشان

دهد، گردن می کشد.

- از من هم رنگی نداره!!

سبز:« چی به سر شاخ و برگش اومده؟»

زغال روی تنه ی نخل می ایستد.

- شاید با اومدن من، کسی جای خالی شما رو

احساس نکنه، اما من پشت این شاخه و تنه ی

سوخته، وجودتون رو می بینم!

سبز:«یه چیزی اینجا هست که نخل هنوز از پا

نیفتاده!!»

زغال با نگاه متحیر رنگها، از تنه بالا می رود.

دست می کشم روی سر و صورت آنها، آرام

می شوند...

حقوق کارگری پدرم کفاف خرید مارک خوب را

نمی داد و من با مداد چشمهای مادرم که مثل

زغال سیاه بود،طراحی می کردم و با انواع رنگهای

بیحال و خش دار نقاشی.                             

 کارمندی پدرم  همزمان شد با خرید آن مارک

خوب بعنوان اولین هدیه ی همسرم.

پاستل، رنگ روغن، اکرولیک و انواع  ابزارها با

مارکهای مختلف را تجربه کردم.  

بارها دوستانم به من پیشنهاد کردند بچه هام

راعوض کنم با مارک بهتر، خوش بر و روتر و...

یک شب یواشکی هر سی و هفت تاشان را از

توی تختخواب فلزیشان توی مشت گرفتم،با کش

پول،کمرشان را به هم بستم و توی پاکتی،جا دادم

گوشه فایل میز تحریرم.

- همیشه دوست دارم همراه بچه هام،بلندی نخلها

را با نگاه مادرم ببینم...


          




نویسنده : زینب گشتیل ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳٩٠



        برگشتی

 

گوشه ای از ذهنم یک  جدول  ساخته ام

با  دو خانه  به نامهای؛

 " آنچه به من تعلق دارد " 

و

 " آنچه به من تعلق ندارد "

محتویات خانه اول همه  متعلق به من

است یعنی چیزهایی که  مالکشان هستم

مگر خودم و یا  دست  تقدیر بخواهد

حذفشان  کند.

محتویات  خانه ی دوم متعلق  به من

نیستند و اصولن برای رفتن، آمده اند،

من مالک آنها نیستم. قانونی در خانه ی

دوم وجود دارد، آنهم سرکشی مداوم من

به این خانه که  ببینم زمان رفتن کدام 

یک رسیده تا به محل واقعیش برگردد.

این ماجرا از روزی شروع می شود که

صدای باز و بسته شدن  در، نگاهم را

میکشد  سمت انتهای  سالن و پسری

جوان با پیراهن چهارخانه ی آبی ، به

میز پیشخوان نزدیک میشود،دستهاش را

همراه  دو کتاب می چسباند روی میز.

-  برگشتی دارم!!

-   متشکرم، کارتش هم لطفن ؟!

-   کارتم رو گم کردم!

-   مشکلی نیست، اما!

او را بخاطر  نمی آورم.  کتابها ؛ یکی 

" برگزیده اشعار مولوی" و  دیگری 

"جزیره ی هزار داستان" از " باربارا

کارتر "،  ترجمه ی "  شهین دخت

بهزادی" است.

 -  من  سه سال پیش این  کتابا  رو

از  شما امانت  گرفتم.

 -  سه سال... و حالا!؟

انگشت به  پیشانی می کشد، دستهاش

به هم  گره می خورد.

-   شرمنده!  تازه  متوجه شدم.  توی

اسباب کشی، قاطی کتابای غیردرسی ام

شده بود. من هم  درگیر کنکور. به  یاد

گذشته سری به کتابام زدم  که ازدیدن

این دو کتاب جا خوردم. الان از اداره

مرخصی ساعتی  گرفتم  که  بیارم

خدمتتون.

پنجره ی امانت وبرگشت سیستم را باز

میکنم.

-  حساب کردم، اگه کامپیوتر  روزی ده

تومان جریمه ام  کرده باشه،  برای هر 

کتاب، سرهم  یازده هزار  تومانی  باید

پرداخت  کنم!

-   کتابای برنگشتی، آمارهر ساله مون

رو  به  هم  می ریزه و  چیزی  هم

نمی تونه  جبرانش  کنه!!

-  حق با  شماست! ولی اگه با  پرداخت

جریمه بتونم کمک  ناچیزی به کتابخونه

کنم، می تونم به راحتی  این امانتی  که

توی خانه م پنهان بوده رو هم حذف کنم.

پسر با قدم های آرام میز  پیشخوان  را

پشت سر می گذارد،  در حالیکه 

کتابهای جدید از قفسه های چوبی سفید،

برایش دست تکان میدهند.

این روزها به محتویات خانه هایی فکر

میکنم که هنوز نساخته ام...

 




نویسنده : زینب گشتیل ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ فروردین ،۱۳٩٠



 

جای خالی

 

ریحانه میگفت که این روزها حرفها و جمله هاش تمام

نمی شود. یعنی درست وقتی که واژه ها را پشت سرهم

ردیف میکند ، نقطه چین سروکله اش پیدا می شود.

 گاهی وقتها  با جابجا کردن نقطه ها با انگشت و تغییر

جهت هاشان، از آنها ترکیب جدیدی می سازد و این نقطه

ها یا به اصطلاح نقطه چین سرگرمش میکند تا جای خالی

بودن آنها را فراموش کند.

 امروز با لبخند همیشگی اش، توی ایستگاه کنارم ایستاد،

درحالیکه نگاهش را از من پنهان میکرد. اما وقتی ناچار

شد به سوالم که "این روزها چی می خونی؟" جواب دهد،

غمی را توی چشمهایش خواندم.

سالهاست می شناسمش. حرفهامان همیشه راجع به کتاب،

فیلم و نوشته هامان بوده.

توی اتوبوس کنارش نشستم و پاپیچ اش شدم. نمی دانم چه

چیزی باعث شد خیلی مقاومت نکند و درحالیکه نگاه

خیسش را میکشید سمت درختهای بید پشت شیشه ،

گفت:« تازگی ها متوجه اندازه ی دوستی بعضی آدمها

شده ام!!»

درختها مثل پرده ای سبز و نارنجی پنجره ی اتوبوس را

می پوشاند.

  -   به یکی از دوستانم فکر می کنم که همیشه می گفت:

هر چیزی پیمانه ای داره اما هنوز نتونستن پیمانه ای برای

حرفهای یه دوست بسازن. آخه خاصیت پیمانه سر ریز

شدنه. اما حالا می دونم همه ی اینها  توهم  بوده  و  تو

تمام مدتی که از  دوستیمون می گذشته، حرفهای بین ما

خیلی راحت از یه  پیمانه ی سفالی سر ریز می شده  تو

دستهای...

حرف ریحانه به سه نقطه رسید و نقش یکدست پرده،

کم کم از هم فاصله گرفت.

ما به ایستگاه  دوم رسیده بودیم.

 

 




نویسنده : زینب گشتیل ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٩



                                   پازل

 

روی یکی از مکعب ها گل سرخ، روی یکی برگ، ساقه و...

اگرگل سرخ را بردارم و تمام قسمتهای مربوط به آن وجود داشته باشند، با کمی دقت و جابجایی آنها را کنار هم  می چینم. هرچند مکعب ها به هم متصل نیستند و فقط کنار هم قرار گرفته اند، اما تصویر در نگاه من کامل می شود.

گاهی وقتها دیدن گوشه ای از یک تصویر،تصویر دیگری را درذهنم تداعی می کند. تصویری که روی پازل وجود ندارد...

 

روی صندلی ایستاده ام. توی صفحه نمایش دوربینم پسر بچه های هفت و

 

هشت ساله ای هستند که بعضی روی انگشت پاهاشان، سر را با تمام قدرت

 

بالا کشیده تا پازل به هم ریخته را ببینند.

 

خانم معلم در سوتش می دمد.

-         برید عقب بچه ها! عقب تر! اینجوری همه می بینند. تازه، خانوم مربی

 

هم  بهتر ازتون عکس میگیره!!

 

-          خوب حالا شماره ی... بیست و هفت !!

 

نماینده ی کلاس که با قیافه ی حق به جانب کنار او ایستاده، اشاره می کند.

 

-         خانوم!! کیان ، شماره بیست و هفته!!

 

-         کیان ! کجایی؟... بدو!!

 

بچه هایی که داخل صفحه نمایش دوربینم جمع شده اند، تار می شوند.

    

     -    " کیان" !!

با خاموش کردن دوربین، لنز  فرو می رود. دسته صندلی را گرفته،سراسیمه

 

پایین می پرم.

 

کیان  با کنار زدن دوستانش به جلو جمعیت می رسد، نگاهی به پازل انداخته،

 

رو به بچه ها می ایستد...

 

برای لحظه ای مکعب "ماشین کوکی آبی" ، مکعب " اتاق مادربزرگ" و

 

مکعب " کیفی با گوشهای خرگوش" ... را کنارهم می چینم، دلتنگ می شوم.

 

تصویری جان می گیرد که در آن " کیان" کوچک به طرفم  می دود ،در

 

آغوش می گیرم، " کیان" را با آن موهای بلوند و چشمان عسلی اش.

   

 

 

      

 




نویسنده : زینب گشتیل ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٩



                    

نخهای نامرئی 

نیرویی در ذهن ما وجود دارد  که بعضی اوقات اتفاقات روزمره را جور دیگری نمایش می دهد  و این " پیشگو " به ما کمک می کند تا  با همین قلم  ماجراهایی را که فراتر  از  زندگی  خلق  می شوند ، آنطور  که دوست داریم‌پیش‌بینی کنیم.                                                                                       

پنج سال پیش برای اولین بار با طراحی و ساخت نمایش عروسکی آشنا    شدم و تا کنون نمایش های عروسکی مختلفی دیده ام  که یکی از آنها      "دختر دریا"  بود. زرد پری ، سبز پری ، مرد  ماهیگیر  ، خشکی  و  دریا    شخصیتهای این نمایش بودند که هنوز در خاطرم هست؛ لحظات کار روی    دکور، موسیقی وصداهای زیر و بمی که از بالای نخهای نامرئی عروسکها  می آمد و  به دل تماشاچی می نشست...                                                                             

حالا این روزها از دل ابرهای فشرده و ضخیم ؛ "تبر" و "درختانی"را بیرون کشیدیم، زاویه ها و  گوشه های اضافی را بریده، به تن و  صورتشان رنگ پاشیدیم  تا  جان  بگیرند و  شخصیتهایی شوند که  حالا   کنارمان هستند، عروسکهای ابری.                                             

یک روز "نهال" عروسک گردان نقش تبر، پرسید:« خانوم!سرنوشت خوبی ندارم. وقتی تنه م از درخته چطور می تونم ریشه ی خودم رو بزنم؟! نمیشه تبر رو با اره برقی عوض کنید؟»                     

 با خنده گفتم:« نه نهال جان! اونوقت یه نمایشنامه ی دیگه میشه، توی این نمایشنامه سرنوشت تبر همینه!!» صحنه، دکور، نور و آهنگ برای پخش آماده شد. بچه ها لباسهای مشکی شان را پوشیدند.   نهال سرگردان به طرفم آمد.

  -   خانوم نیست! نیستش

  آروم تر ! بچه ها تو  سالن نشستن!  بهت  نگفتم  وقتی لباسهات  رو  بر  می داری، نقابت رو داخل جیبت بذار!!                                                                                                                  

دست توی جیبش گذاشت و گفت:« نقاب اینجاست! تبر نیست... تبر!! »  

با چشم و دماغ سرخ شده ادامه داد: « بچه ها از صبح  تبر  رو سر جاش ندیدن، فکر می کردن بردم خونه.  منم  که به تمرین نرسیدم ، الان اومدم!  همه جا رو  گشتم، می گین چکار  کنم خانوم؟»

 هر  لحظه تماشاچی ها بیشتر  می شوند. همه چیز برای اجرا آماده است، مگر تبر که ناپدید شده و نهال که مات و مبهوت اشک می ریزد...  

 

در ادامه:

·              نهال با سرعت به خانه می رود و با یک اره ی معمولی بر می گردد و ...

 

یا اینکه 

·              اجرای نمایش متوقف می شود ... 

 

 اما

·              اتفاق سوم ... 

 

و این با نیروی پیشگوی شماست!!

                 




نویسنده : زینب گشتیل ; ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٩